تا ماه، تا سكوت


Tuesday, June 13, 2006

دوباره آغاز می کنم، با روییدن برگ های تازه بر شاخه های خشک، به نشانه آنکه "این درخت هنوز زنده است".



........................................................................................

Saturday, February 14, 2004

به فاصله چند هفته از يكديگر شروع به نوشتن كرديم. يكديگر را تشويق كرديم. به خانه يكديگر سرزديم. نظر داديم. بحث كرديم، تاييد كرديم. نمي دانم شور جمعي بود، اتفاقي در ماورا بود يا هر چيز ديگر.حالا هم تقريبا همگي با هم به فاصله چند هفته و بعد از گذشتن حداقل يك سال، از نوشتن باز مانديم. حالا اتاق 109 است كه دلتنگ ساكنش مانده و روياي نيلي هم به خاطره اي نيلي بدل شده. حتي همين نوشته را هم من دارم براي سايه ام مي نويسم(ياد مرحوم هدايت به خير)، چرا كه گمان نمي كنم كسي آنرا بخواند. راستي چقدر زود احساسات ما آدم ها به خاطره تبديل مي شود و خود ما آدم ها چه زود خاطره مي شويم. شما فكر مي كنيد آدم هاي صد سال پيش به اندازه من و شما واقعي نبودند؟ عاشق نشدند، رنج نكشيدند. از نابرابري ها شكوه نكردند. روياهاي طلايي نپروراندند؟! (من چه مودبانه با سايه ام حرف مي زنم و او را شما خطاب مي كنم!) خوب رويا هم حدي دارد، يك چندي پايش را از گليمش دراز كرده بود و چه حرفهاي گنده تر از دهان كه نمي گفت. من اما از خداحافظي طفره مي روم و مي بينم كه دوستان توانايم يك هو مدد كشيدند ودكان وبلاگشان را براي هميشه تعطيل كردند. دست و دلم مي لرزد. شايد از فردا در اين مكان بيسكوييت مادر عرضه كردم اما فعلا درش را نمي بندم تا ببينم چه پيش مي آيد.



........................................................................................

Tuesday, February 03, 2004

اين وبلاگ در حال احتضار است اما مرگ تقدير محتوم آن نيست.
جاي اميدواري دارد، مگرنه؟! :))))



........................................................................................

Saturday, January 17, 2004

رهايت مي كنم تا مخالف من بينديشي! رهايت مي كنم تا به هرآنچه دوست داري معتقد باشي! حتي اگر معتقد به انحراف و فساد من هستي، رهايت مي كنم تا اين چنين بينديشي. باشد كه من نيز رهايي را تجربه كنم.

از پيام هاي تسليت همه شما سپاسگذارم. دوستان با ارادت و صداقتي چون شما كيمياي سعادتند. مرا عفو كنيد كه دير به دير مي نويسم، مشغله روزانه ام زياد شده است. اگر به بحث هاي سياسي-اجتماعي علاقه مند هستيد مي‏توانيد به سايت فانوس سربزنيد.



........................................................................................

Monday, January 05, 2004

بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين ،
مي رسد دست به سقف ملكوت .
ديده ام ، سهره بهتر مي خواند .
گاه زخمي كه به پا داشته ام
زير و بم هاي زمين را به من آموخته است .
گاه در بستر بيماري من ، حجم گل چند برابرشده است .
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس .
و نترسيم از مرگ
مرگ پايان كبوتر نيست .
مرگ وارونه ي يك زنجره نيست .
مرگ در ذهن اقاقي جاري است .
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد .
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد .
مرگ با خوشه ي انگور مي آيد به دهان .
مرگ در حنجره ي سرخ ـ گلو مي خواند .
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است .
مرگ گاهي ريحان مي چيند .
مرگ گاهي ودكا مي نوشد .
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد .
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پراكسيژن مرگ است.

عمه عزيز و مهربانم روحت شاد.



........................................................................................

Wednesday, December 31, 2003

افسوس كه تمام آرزوهاي كودكيم برآورده شدند:
دوچرخه، ويديو، كامپيوتر و ماهواره!



........................................................................................

Monday, December 29, 2003

چند وقتي كه اينجا ننوشته ام چندان هم بيكار نبودم. در يك سايت ديگر با نام مستعار مطلب نوشته ام. با نام مستعار نوشتن هم حس جالبي دارد. به خصوص اگر آنجا كه مي نويسي نسبتا پر خواننده باشد. از كم توجهي به وبلاگ خودم هم عذر مي خواهم. به وبلاگ هاي شما هم سر نزده ام. دليل اصلي اش هم اين بود كه تذكر گرفته ام كه سركار زياد از اينترنت استفاده مي كنم. البته من از رو نمي روم. وقتي مي توانم كارهايم را سر وقت به ثمر برسانم و بازيگوشي هم بكنم چرا بايد آدم را محدود كنند؟ ناف نسل انقلاب را با اعتراض بريده اند. اين نسل نمي‏تواند سرباز و نيروي رام شده و تريبت شده خوبي باشد.
شما چطوريد؟ خوب و خوش هستيد؟ زندگي را دوست داريد؟ خسته ايد يا پر انرژي؟ وبلاگهايتان سرحال هست؟ با ما قهريد يا آشتي؟ نگوييد دل خوش سيري چند! مي دانم كه دنيايمان زير و بم! و بامب و بومب شده است. مثل اينكه اندكي تكان خورده ايم. تازه ياد انسان افتاده ايم و به ياد زمين. خوب زمين هم بايد هر از چندگاهي خودش را نشان دهد. تكاني بخورد، خميازه اي بكشد. شما به زمين حق نمي دهيد كه به قول شاملو نه در رفتنش حركتي است و نه در ماندنش سكوني. حالا چند موجود ذره بيني هم روي پشتش تكاني خورده اند. مگر چقدر زندگي مي كردند. به احتساب عمر زمين چند ميكرو ثانيه! فكر كن كه چند ميكروثانيه زيستند. زمين به سلامت باد! دل شما هم خوش! دل تمام موجودات ذره بيني خوش!



........................................................................................

Home